چهارشنبه 8 اسفند1386
در بعد از ظهر چهارشنبه زندان.
در ساعت خاموشی زندان دوباره بیدارم.
جمعه 12 بهمن1386
رقصان آفتاب
مگر مرا مجاب کنی به حفره ای
یا به کسره ها در دامنم
بیرون بیاور
این دست بزرگ را از دهانم بیرون بیاور
وگرنه
مرا مجاب کن به حالات ملحفه....
انحنای حروف
در من تند می زند.
چهارشنبه 19 دی1386
عجیب ترین سرماییه که تجربه کردم.بخار پشت شیشه ها یخ زده و دلم عجیب برای اینجا تنگ شده و برای خطوطی که نمی شناسم. نوشته ها ی منتظر و فقط باید تایپ کنم به گمان و زود.
دوشنبه 29 مرداد1386
واقعیت تویی یا حروفی که کثیفند در ملحفه؟
آخرین به روز رسانی ات نگفت
تا آوندهایم را بیرون بکشم بیاورم شاید نگفت
گفت؟
خاله ها نبودند که می آمدندگوش تا گوش
و ترس من از لیوان مانده ی روی ظرفشویی بود از ابر شدن انگشتان
و به دنیا آمدی
گوش تا گوش اشک با اشک
نسریدم از خواب از وسوسه در اندام گربه ای از نه نگفتم
گفتم؟
تا چادر ها را روی همیشه شان کشیدند در ماضی
تا فعل تو مانده حالا با این فونت ریز
چشم از دل کوچکتر.
یکشنبه 10 تیر1386
آواره ای
منم که تویی یا تکسر این باران
با توام
با لب پایینت
کوک های درشت از پاهایم تا آفتاب پاشیده ام
دور محورم هایم دست کمر مو هایم خط درشت شلوار آبیم باران
خواب باش لطفن
من ما ی تنهایی هستم ساکن کاشی قهوه ای و تکثر خواست
باران پس نشسته از عکسهای تو قابهای خنده/دور
همینجایی
پیچ بلند موهات منم
پایی و پس.
شنبه 28 بهمن1385
پروانه ای که نیست
از کفشهای من چند پله بالاتر تار می زند دیوانه
(می گویند دیوانه است ، دیوانه تار می زند و پله از کفشها بر خطوط موسیقی اش)
می چرخد پروانه ای که می چرخد عبور بعد از ظهر از من
کیف دستی اش آبیست
میز چهارگوش درحلقه های دود چند قدم بالاتر از
پای من تاب می خورد و می خورد و
پروانه
از ارتفاعیکه نگاهم
(می گویند در اتاق دوم خانه اش باد کرده است و باد پنجره ها را سوار بر ...)
پروانه ای که بعد از شب دیوانه می زند هنوز
پای من به ارتفاع دوم خانه اش هنوز
چرخ می خورد آبی پروانه ای هنوز.
شنبه 30 دی1385
ناگزیرِ رها شدن یا وقتی دیگر باز یا. یا میخواهند در آغوش سطر های قدیمی تر.
تمام آنچه در گذشته اینجا نوشته ام هم.باز نویسی ام.کاش .شده ام. کاش.نه پریشانی.
اردکها گفتند : جای تنمان در لباس نارنجیت خالیست.
سه شنبه 5 دی1385
نبايد شدم قبل از حروف ديگر كه بيدار شوند ما ونه چاي را گذاشته بوديم و بعد از دايره اي تازه بوها بر خاستند تا براي تو بنشينم براي ن و بعد از نبايد من شدم. نبايد خطوط سنگي در شيار كفش. جا مانده.
اين اشياي پاره را به معلق من مي آويزي ؟
دستم نمي رسد صندلي ارتفاع نامعلومي با سياره ي قبلي ام دارد
با ن پاره شده
بايد را بر مي داري بگذازي روي سينه ي من بفشاري بگذاري چاي دم بكشد
هنوز خوابيده اند تا من از اين فانوس دريايي داد مي زنم اوليس به خانه ي من برگرد
به من خودم به من برگرد خودم
ماهيان شهرهاي دلواپس
نبايد
مي خواهم خوب بيدارت كنم از حروف ربط بيدارت كنم از نشانه هايي كه پو شانده اند دهانم را
تا به قاب پنجره او شد ن ن شدن
نشسته ام اينجا زير اين بلوز درشت باف
دستم نمي رسد.
جمعه 3 آذر1385
پاره می کند و می آمیزد
وقتی که نارنج
بر پایین ترین شاخه است.
شنبه 6 آبان1385
فانوس را بر مي دارد گيله مرد
معارفه ي سختيست جاي پاها و نقشها
برف براي همين است.
تلي از ماسه در خوابهاي من دلواپس
برگرد و ماده سگ پنجه ها يش را جلو تر گذاشت
غروب خونيني ست
پيچ ها پيچيده ي درختهايي كه جا مي مانند دربن بست
وتو پشت اينهمه
من پنجه هايم را مي كشم بو مي كشم براي حفره ي اول
فانوس را روشن كن قبل از درختها را كه سياه مي كني اذان مي آيد
خنديديم
اشك براي همين است.
كفشهايش را در مي آورد جورابها ما براي بعد از ظهر كم بوديم تا كفشهايش را در آورد جورابها وعو كشيد با بوي من مخلوط
اين همان فانوس بود
كشك بيسكوييت نوشابه ي سياه جايي براي نشستن نيست دررديف كنسروها و اشيائ خاك گرفته در رديف هاي قفسه هاي فلزي كهنه ي اين بابا مي گم فرشو بنداركنار درختا مي گم تاريكه حالا
حالا خالكو بي مي كني اسم مادرم را؟
شنبه 29 مهر1385
کبود
حلقه ای سر نکشیده
بود
گلدانی در باد و
همینکه غمباد
گرفته
شاخه ی درخت
حلقه ی طناب را
بودنم بو گرفته بود.
دوشنبه 24 مهر1385
پیش تر
درپرنده درسنگ
درمن
کاش مرابه تو تبعید می کردند.
دوشنبه 17 مهر1385
می خواهم پاره کنم این خواب معطل را گریه نکن
گلهای ریز پرده نور را تقسیم کرده اند
امروز دوشنبه نه مرداد یکهزاروسیصد و صبحانتوبخور
سر نمی بندم
چشم می بندم برای باز شدن در میدانهای دور
باران گرفت
و مردها آستانه ی جنگل را بستند.
گفتم قرار کاج و عشقه نداشتیم
خواب می بینی
تنها هجوم لکه های کلاغ بود
نمی بینی
زیستن در باد خط کشید از بالای سرم تا درشتی ماه گفتی و نشد
تمشک تازه یا چای ؟ بفرمائید.
گلهای پرده روز را برده بودند گریه نکن
گفتم گریستن نمی دانی می دانی
تنها برای انگشتهایم جشن گرفته ام.
چهارشنبه 12 مهر1385
با سرم پایین آورده ام پرتقال را بگو در آب
ماهیها چارخانه می کشند می آیند می روند
برمی داری یا در همین لحن دراز بکشم ملتمس دراز بکشم
سرم را نمی خواهم بی نفس
هال خانه کاهگلی ست بود
ماهیها وصل کرده اند مردمک ها را.
چاقو را بر می داری پرتقال را نه
در کنار این تخت
یکنفره است با ملحفه ی چروک رویش پتوی سفری چارخانه ایست کثیف احتمالاً نارنجی مچاله تکیه می دهی یا بگویم چهار تا چهار
می شود برویم تا دریا ؟ شب نباشد؟
کاهگلی روی مهره هایم چاقو را برداشته است کاهگلی
یادت هست؟ با پاهایم چه کردند؟ یادت به دریا می رسد بی نفس؟
این سر بی نفس میرسد؟
دراز کشیده بود نه
زانویش را تکیه داد به همین گلدان کاشی
آلوها رسیده بودند.
دوشنبه 10 مهر1385
وسعت چند گونه ی طوفان است
که صبح
از لرزیدنش نا ممکن
وپایی
در آب آرام می گیرد.