تبليغاتX
چندمین دور کلاغ

 

اصلا شعر است  و بهانه است

اصلا بهانه است شعری که مرا می چرخاند     پیرامون اساطیر تو

پیرامون زبانی شیفته

و ابر نمی داند

چه نوزاد نا هنگامی در دامن باد است

و نمی داند

 

من اما روزیم نیمه ابری

با هواشناسی ای مشکوک

به رفتار ساکن  یا غریب

ابریم

در ناگهانٍ تو     با احتمال سفری نزدیک

و چاره ام        یک دل سیر پرسه زدن گاهی که فکر می کنم

 

پرسه ام 

و نیستم

حالا پیدایم کن در سوراخهایی که انگشت کرده ام

پیدایم کن

در راههایی که رفته ام

جغرافیا مرا به اقیانوسی مورب وعده می دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط نسیم خسروی مقدم  | 

 

اکنونم، مفعولی غایب / به شکل یا

اکنونی، تاولی دیر هنگام

-

و من تاول دیر هنگامی را به دستْ بافته ام     بلند

بلندِ بافته‌هایم دیریست بر این آسمان دیر است / به گمانم

-

غایب    فعل صدای تو می‌شود

صدایت را نرسانی به خیابانی که عریض تر شده است     می‌دانی     شده

که من در پرهیز مداوم از شروع جمله با تو بودم

و کسوف     صدای اولش را خواند

(روزه ی- گریه است – مدام شکسته می – روزه ی فعل بنا به ناگزیر )

-

گفتم به شکل مرور خاطرات با نکاتی الزامی

که نوشته از کناری کوچکتر نقطه بر دارد     بر    دار   نقطه

از ته سطر ریخته ؛     نوشته

فرض کن گل را برای آخرین دیدار مفروض از گل فروشی سر کوچه‌ی ما خریده است

و کلاغ مکرر بوده است

-

هنوز باور نمی‌کنم، باور نمی‌کنم اینجا

پشت این میز کرم رنگ

برف به قاعده‌ی تکرار نیامده است

و نوشت سطر اولم را / تلخم      می‌دانی تلخ.

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط نسیم خسروی مقدم  | 

بابا نان نداشت به گمانم

و نان     میوه‌ی نچیده‌ای بود به گمانم

بابا علی، همینکه دندان مصنوعی هست...

و من برای پرت شدن مدام به اجازه می‌رسیدم

قرار نبود     نمی‌دانم قرار نبود اما      نمی‌دانم اما

تمام ساعتهای هفت تابستان را به یاد می‌آورم، تمام صبح‌های نمناک و روزهایی که

دوچرخه بی‌قراری‌ات نبود، دوچرخه خورجین دست‌بافی بود با غول چراغ و شبهای غمگینی که صدایمان نمی‌کردی و تنها بغچه‌ی نان به آشپزخانه می‌رفت

 

بابا     نان اجازه می‌خواست

گفتم می‌شد از روی حروف یک در میان بلندش پرید...     باید می‌پرید بابا

و من چهارده ساله بودم

مامان گریه ی تلخی بنا به جبر تاریخی‌اش سر داد

 

مامان، کشور دلتنگی‌ست همینکه کلاغها نامهای بی‌شمار دارند و سی‌سالگی اندازه می‌شود

نمی‌خواهم اما از حروف اجازه به گریه برگردیم      می‌شنوی جد مادری؟ نه! جده‌ی مادری؟

به گمانم ناگزیریِ تکرار است

به گمانم، پاره کردن این خواب ممکن نیست

ما دست و پایمان را دراز می‌کنیم و هنوز درختها بدهکارِ انارِ سال پیش‌اند...

-

ماجرا به گمانم مربوط  به اوایل گلدان است

بابا نان نداشت

مامان نان نداشت

و مامان از کلاغها کِل کشیده بود و تنها زمان، نیلوفر بیچاره‌ای بود زمان    کفشدوزکی بود به فکر دامن زدن به گریه و تنها دامن زدن...

گریه‌ای و تن‌ها می‌شد... می‌توانست       گریه‌ای

گفتم کنار جوی کوچک پونه‌های بهاری سبز شده‌اند

مادربزرگ هم قبل از حالا که ماضی‌ست آش تازه‌ای می‌پخت با علفهای سبز کمرنگ یادش به خیر و همه چیز در ناگهانِ بارانِ سیزده فروردین صامت می‌شد

تنها کفش‌دوزک ها می‌دانند

گفتم، بابا علی دندانهایت عاریه باشد که باشد

بابا

و بابا از حروف مقتدرش خالی بود

راست می‌گفتی بیا همه چیز را به بد یمنیِ نیلوفر بنفش واگذار کنیم مامان

و مامان

واگذار کرده مرزها را به بی نامی....

 

اجازه برای روییدن گلدانی تا کشور همسایه صادر نمی‌شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط نسیم خسروی مقدم  | 

خط بینداز

چاقوی دفرمه ات سرکج بریدن دارد

و اعداد درتاریکی پیدا شده اند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط نسیم خسروی مقدم  | 

باران به تلخ    باد از نبود موهای صورتی    خوابی از خواب    دستهای کسی زیر سینه اش.....

بعد از ظهر چهارشنبه   زندان.


در ساعت خاموشی دوباره بیدارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط نسیم خسروی مقدم  |