خط بینداز
چاقوی دفرمه ات سرکج بریدن دارد
و اعداد درتاریکی پیدا شده اند.
باران به تلخ باد از نبود موهای صورتی خوابی از خواب دستهای کسی زیر سینه اش.....
بعد از ظهر چهارشنبه زندان.
در ساعت خاموشی دوباره بیدارم.
رقصان آفتاب
مگر مرا مجاب کنی به حفره ای
یا به کسره ها در دامنم
بیرون بیاور
این دست بزرگ را از دهانم بیرون بیاور
وگرنه
مرا مجاب کن به حالات ملحفه....
انحنای حروف
در من تند می زند.
واقعیت تویی یا حروفی که کثیفند در ملحفه؟
آخرین به روز رسانی ات نگفت
تا آوندهایم را بیرون بکشم بیاورم شاید نگفت
گفت؟
خاله ها نبودند که می آمدندگوش تا گوش
و ترس من از لیوان مانده ی روی ظرفشویی بود از ابر شدن انگشتان
و به دنیا آمدی
گوش تا گوش اشک با اشک
نسریدم از خواب از وسوسه در اندام گربه ای از نه نگفتم
گفتم؟
تا چادر ها را روی همیشه شان کشیدند در ماضی
تا فعل تو مانده حالا با این فونت ریز
چشم از دل کوچکتر.
آواره ای
منم که تویی یا تکسر این باران
با توام
با لب پایینت
کوک های درشت از پاهایم تا آفتاب پاشیده ام
دور محورم هایم دست کمر مو هایم خط درشت شلوار آبیم باران
خواب باش لطفن
من ما ی تنهایی هستم ساکن کاشی قهوه ای و تکثر خواست
باران پس نشسته از عکسهای تو قابهای خنده/دور
همینجایی
پیچ بلند موهات منم
پایی و پس.
