از دهان تو آغاز می شود
با پرتو لرزان برف
و زانوانی در آمیزش باد
کسی بر قاب پنجره است انگار
تا شعر
از نگاهی آغاز شود
که در آن مربعی خالیست.
به خانه ام نه
تاریک می شود نیمه ی دیگر هم
شعر در اندامم می پیچد
پیچیده ی روشنایت
تا خطی که وصل کند
نقطه های دور را
چندمین دور کلاغ است
برای نبودنت چای می ریزم.
راوی یک: تنها صدای قدم هایش بودونفسهایم
آن نعره از بود من برخاست
راوی دو: قدم نمی زد عجله داشت خیابان را ندید
راوی سه: ندیدمش
کوله پشتی آبی نبض آرام آنچه می لغزد اندام مستاصل
یا چشمهایی که مانده اند در خواب
مرد راننده موها را بر خیابان ریخت
صدای زمختی گفت راوی چهارم:
آرایش غلیظی داشت
واگر ادامه دهم
ریخته است ستاره ای